همانگونه که بچه ها با چشم ها گریان اسباب بازیهای شکسته خود را
برای تعمیر و بازسازی نزد ما می آورند
من نیز رویاهای شکسته خود را پیش خدا بردم
چرا که او دوست من بود.
اما به جای آنکه او را با صلح و آرامش تنها بگذارم
تا کارش را انجام دهد
در اطراف او پرسه زدم و کوشیدم تا با راه و روش خودم او را کمک کنم
سرانجام کوشیدم تا آنها را پس بگیرم و گریان گفتم :
چگونه می توانی تا این حد آهسته پیش بروی ؟!
او گفت : فرزندم چه کار می توانم بکنم ؟
تو هرگز اجازه نمی دهی که کارها در مسیر خیر و صلاح تو پیش برود !
؟؟؟


